تبليغاتX
عشقولانه های اولدوز

هر انسانی

چه کسی بر این دل غمگین وفا کرد



هر انسانی که از دستم نمک خورد

مرا تا انتهای غم رها کرد

هر انسانی که با من لحظه ای گشت

نمیدانم چرا با من جفا کرد

هر انسانی که لبخندی به من زد

بدان تا انتهای خط ریا کرد

وتنهایم در این آماج غربت

ولیکن غم کمی بر من حیا کرد

قربون این غم برم که هیچ وقت ترکم نمیکند و وقت و بی وقت با من است



!! نوشته شده توسط اولدوز | 17:20 | پنجشنبه چهارم خرداد 1391 •

6قلو ها بزرگ شدند






!! نوشته شده توسط اولدوز | 15:13 | پنجشنبه چهارم خرداد 1391 •

چه گویم

چه بگویم که نگفتنم بهتر است

اما می ترکم

انسان چقدر میتواند چنین باشد

نمک را بخورد و نمکدان بشکند

خیلی از خود راضی باشد

من چقدر دیوانه ام

همیشه از جان خود مایه گذاشتم

واین است جواب من

که تو منو از همون اولش هم دوست نداشتی و با من بد رفتار میکردی

برای بچه هاش حکم مادر را داشته باشم و بگوید حق ندارید به بچه ی من چیزی بگویید

نمیدانم دیگر چشم دیدنش را هم ندارم چه برسد بیشتر از این درباره اش بنویسم

از دست همه دارم خسته میشوم

میخواهم بروم به نا کجا آباد

به جایی که در آن جا من باشم ومن

!! نوشته شده توسط اولدوز | 21:10 | چهارشنبه سوم خرداد 1391 •

باران

باز هوا ابری شد

ابرهای سیاه آسمان را پوشاند

زن کیف نان در دست برای خرید نان رفت

بارن گرفت

بارانی تند که تمام لباسهای زن خیس شد

زن چتر دردست داشت

باد چتر زن را از دستش کشید

به نانوایی رسید 4تا بربری گرفت

خیابان شلوغ  بود باد داشت ماشینها را هم تکان میداد

زن تا مچ پا در آب فرو رفت

سیل شروع شد

باد زن را به جلو هل میداد زن خواست بدود

کفشش که پر از آب شده بود ازپایش در آمد

باران تند می آمد

آن زن در بارن آمد

آن زن تند آمد او نان در دست داشت 

یاد دوران دبستان افتادم وکه مادر در باران آمد

شرح حال عصر امروز است که برایم پیش آمد


!! نوشته شده توسط اولدوز | 20:59 | سه شنبه دوم خرداد 1391 •

آلودگی هوا

در پست قبلی عکسی را که صبح گرفتیم را قرار دادم

البته در این ساعت آلودگی و گرد و خاک بیشتر شده

قراربود امروز برای بررسی پوشه کار آیدا به مدرسه برویم و سئودا هم امتحان نهایی داشت و اونو سپردیم به مادر

بزرگش چون امتحان سئودا و بررسی پوشه همزمان بود 

نزدیکهای صبح که از خواب بیدار شدم خشکی گلو  داشتم و منکه حساسیت ریه دارم با سرفه

بیدارشدم 

وچون تا صبح در ورودی خونه را باز میذاریم گرد و غبار مستقیما وارد ریه های بنده شده تا منو از خواب بیدار کند

بیدار شدم و رفتم در را بستم وچون خواب آلود بودم متوجه آلودگی نشدم و برگشتم تا دوباره بخوابم

که متاسفانه سرفه امانم نداد

آقایی هم که بیدار شد و هوای تقریبا قرمز و ابری را دیدپرسید

هوا آلوده است یا ابری؟

ومن هم جواب دادم هر دو قربان

وقتی حیاط و یه نگاه انداختیم روی ماشین پر از شن قرمز بود 

جالب اینجاست که نه هواشناسی ونه صدا وسیما و آموزش و پرورش در این زمینه هیچ خبری را 

اعلام نکرده بودند

آماده شدیم و رفتیم طرف مدرسه ی آیدا البته امروز و دیگه با ماشین رفتیم وآیدا را مدرسه نبردم

وگفتم تو ماشین بشینه

شدت آلودگی زیاد بود و من تا همین الانش هم دارم سرفه میکنم

با وجود ماسک  گرد و خاک تو گلومه

وقتی معلمشون پرسید آیدا کو؟

گفتم با اجازتون تو ماشینه

با این هوا اجازه ندادم بیاد

پرسیدمریضه؟

گفتم نه ولی اگه بیاد حتما مریض میشه

همه ی اولیا با بچه های کوچک جلو مدرسه جمع شده بودند تا پوشه کار بچه ها رو بررسی کنند

واقعا من نمیدونم چرا مردم با چشم خودشون هم آلودگی رو میبینند باز هم .......

اصلا بی خیال

تصویر رو ببینید و حالش و ببرید

تبریز با همه ی سرسبزیش مثل کویر شده

فردا وپس فردا رو هم میگند بارون شدید همراه با سیل و شن خواهیم داشت

البته اگه پیش بینی درست از آب در بیاد




!! نوشته شده توسط اولدوز | 14:59 | دوشنبه یکم خرداد 1391 •

آلودگی شهر تبریز امروز اول خرداد



امروز صبح وقتی بیدار شدم با هوای آلوده وگرد وغبار وخاک روبروشدم
اینجا تبریز است
کویر نیست
تعجب نکنید
!! نوشته شده توسط اولدوز | 13:50 | دوشنبه یکم خرداد 1391 •

دلم خیلی گرفته

ای اشک(گوگوش)

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ منو یه عالمه باد

نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پازد

برای بودن من به خود رنگ فنا زد

چه دردی خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایش همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و خودش ویران شد از درد

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوز هم

هنوز سالار خونه اس پناه منه دستهاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو  از دوری کی نپرس از چی گرفته

!! نوشته شده توسط اولدوز | 15:57 | یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 •

دوباره

خدایا

گیج ومنگم

نمیدانم

چگونه میشناسمت

گاهی ازت دور دورم

گاهی چنان نزدیکی که نفسهایت را حس میکنم

روزهای سختی را گذراندم فکرم همش مشغول سولماز بود

جز دعا و یاری ازت نمیتونستم کاری بکنم

6 ساعت تو اطاق عمل بودن تو شهر غریب خیلی سخته

هم خودت غریب باشی و هم آشنایان غریبه

ولی باز غریبه ها چقدر خوب آدم و تحویل میگیرند

صدای سولماز بعد از جراحی هنوز تو گوشم می پیچه

خاله درد دارم

نمیتونم پام و تکون بدم

جوابی نمیابم

فقط میگویم

خاله توخیلی قوی هستی

میتونی تحمل کنی

من

بغض راه گلویم را میبندد

میگوید خاله ؟

نمیتونم جوابش و بدم به زور میگویم برو استراحت کن

الان میان یه مسکن بهت میزنند

بیشتر از سنش زجر کشیده

دیگه میدونه درد چیه

تنها چیزی که ازم میخواد فقط و فقط دعاست

خاله دعام کن

نمیدونم خدا حرف منو میشنوه؟

از ته دل یه یازهرایی میگم

خاله ؟

باز صدای سولماز به خودم میاره

جانم برو بخواب

با خودم سر جنگ دارم

اون که گناهی ندارد

البته گناهی نداشت

اون محکوم به سرنوشت شده

خدا یا گاهی بد جوری از دستت عصبانی میشم

ولی تو خیلی صبوری

تو منوتحمل میکنی و فقط میخندی

میدونم صدام و شنیدی

برا همون کمکم کردی

خدایا قربونت برم

دمت گرم

باز تو بازی که با هم شروع کرده بودیم من باختم

ولی ارزشش رو داشت

گاهی خوب تاس میندازی 

راستی یه چیز دیگه

میبوسمت

دیگه نمیخوام اینجا بنویسم

فقط دست گلت درد نکنه

امروز خوشحالم

دوباره دوستیم مگه نه؟


!! نوشته شده توسط اولدوز | 23:27 | سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 •

یا فاطمه

مادرم روزت مبارک


!! نوشته شده توسط اولدوز | 10:46 | شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 •

شعر

شعری از جبران خلیل جبران

 

  من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

منبع: iroonionline.com

!! نوشته شده توسط اولدوز | 9:25 | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 •

RSS